( خطبه 202نهج البلاغه) درد دل امام با پیامبر(ص) هنگام دفن فاطمه(س):
سلام بر تو ای رسول خدا(ص)!
سلامی از طرف من ودخترت ،که هم اکنون در جوارت فرود آمده وشتابان به شما رسیده است!
ای پیامبر خدا! صبر وبردباری من با از دست دادن فاطمه کم شده وتوان خویشتنداری ندارم ،اما برای من که سختی جدایی تو را دیده ،وسنگینی مصیبت تو را کشیدم ،شکیبایی ممکن است.این من بودم که با دست خود تو را در میان قبر نهادم ،وهنگام رحلت ،جان گرامی تو، میان سینه وگردنم پرواز کرد.
"پس همه ما از خداییم وبه خدا باز می گردیم."
پس امانتی که به من سپرده بودی برگردانده شد ، وبه صاحبش رسید ،ازاین پس اندوه من جاودانه وشب هایم شب زنده داری است ، تا آن روز که خدا خانه زندگی تو را برای من برگزیند. به زودی دخترت تورا آگاه خواهد ساخت که امت تو، چگونه در ستمکاری بر او اجتماع کردند.از فاطمه (س) بپرس ،واحوال اندوهناک ما رااز او خبرگیر ،که هنوز روزگاری سپری نشده ،ویاد تو فراموش نگشته است.
سلام من به هردوی شما، سلام وداع کننده ای که از روی خشنودی یا خسته دلی سلام نمی کند.اگر از خدمت تو باز می گردم ،از روی خستگی نیست واگر در کنار قبرت می نشینم از بدگمانی بدانچه خدا صابران را وعده داده نمیباشد...



خوش به حالت سید...
دوشادوش ملائک به آستان بوسی مادر رفتن هم عالمی دارد....
۱۲فروردین سالروز تولد شهید حاج محمد ابراهیم همت مبارک باد.
بهار بی تو خزان است ای گل نرگس طی طراوت گلها چرا نمی آیی؟
یاعلی...
به عشق فرمانده باصفای محور لشگر محمد رسول الله (ص)
شهیدمحسن وزوایی
"قبل ازاینکه نماز را شروع کند آینه وشانه را از جیب پیراهن خاکی اش بیرون آورد وموها ومحاسن ژولیده اش را سروسامانی داد.
برای مدتی در آینه خیره شد وآن را جلو وعقب کرد ،بعد به سمت من چرخیدوگفت: داداشی ،رفتنی شدم ،یقین دارم ساعتهای آخره..."
پشتم تیرکشید.خواستم داد وبیدا کنم اما نتوانستم.
محسن وقتی راجع به این چیزها صحبت می کرد باکسی شوخی نداشت.
اولین بار درباره شهید علم الهدی اظهار نظر کردو گفت:این سید موندنی نیست...
انگلیسی اش حرف نداشت،روز اشغال سفارت دومین یا سومین نفری بود که از نرده ها کشید بالا وپرید آن طرف دیوار.بعداز ختم غائله گروگانگیری هرکس رفت یه گوشه وبه کاری مشغول شد.اما محسن رفت به پادگان ولی عصر (عج) واسم نوشت توسپاه پاسداران.من هم که همه جا آویزان او بودم دنبالش رفتم.
جنگ شروع شد.
کم کم قیافه ها رو که میدید می گفت کی رفتنیه.
مثلاحاج نوروزی، یه پیرمرد 75 ساله که برای رفتن به عملیات مثل ابربهاری اشک می ریخت وفرمانده اش حاج ابراهیم شفیعی قبول نمی کرد.محسن رفت کشیدش کنار وگفت: چرا اینقدر سخت می گیری ابراهیم؟این بنده خدا از دنیا رفته..چرا مانع رفتنش می شی؟چن لحظه بیشتر به شهادتش نمونده..
وبالاخره هم رفت ونیم ساعت بعد از شروع عملیات خبرشهادتش رو آوردند.
احمدلو فرمانده اولین گردان عمل کننده براثر انفجار زخمی شد و بالای سرش که رسیدم فکر کردم شهید شده وشروع کردم به فاتحه خواندن.محسن که کنارم ایستاده بود گفت :لازم نیست فاتحه بخونی داداشی ،این الان شهید نمی شه.همینطور هم شدو او جان سالم به در برد وبعدها در سومار شهید شد.
همانجا بود که یک تیر آمد وفقط پوسته گلوی محسن را کند.اما در حالیکه نیشش تا بناگوش باز بود به کارش ادامه داد.با رضا صادقی 8 بار به آن ارتفاع حمله ناموفق کردند.اما بار نهم با کمال تعجب عراقی ها خودشان را تسلیم کردند.
محسن برایم تعریف کرد که وقتی نزدیک قله رسیدیم ،یه افسر عراقی داخل سنگر بود وهمینطور بی هدف تیر می انداخت.ما که رسیدیم مردک ول کردو آمد تسلیم شد.
یکی از بچه های اطلاعات عملیات که زبان عربی فولی داشت رفت وبا آن افسر صحبت کرد وبعد برایمان تعریف کرد که افسر عراقی گفته سیدی اسب سوار را دیده که به طرف آنها می آمده وآنقدر جلو آمده تا سم اسبش به سنگر آنها خورده وآنها هم که دیدند تیرهایشان به آن سید کارگر نیست از ترس دستشان را روی سر می گذارند واز سنگر بیرون می آیند ویکدفعه می بینند ازآن سید نورانی خبری نیست ودر مقابل نیروهای ما ایستاده اند.
حین تصرف ارتفاع 150 من مجروح شدم.محسن آمد گفت:داداشی ! به پیچک گفتم تو رو جلو نفرسته.می دونستم اینطوری می شه..
کلافه شدم وباصدای نسبتا بلندی گفتم: تا حالا شهدا رو تشخیص می دادی ،از کی واسه مجروح شدن ما هم پیشبینی می کنی؟
محسن با خنده گفت: داداشی !من تو هر دو زمینه متخصصم.
عملیات دوم بازی دراز که تمام شد گزارشگرانی به منطقه آمدند وسراغ محسن هم رفتند.
محسن که خیلی از دست بنی صدر شاکی بود با ابروان گره خورده وصدایی کوبنده شروع کرد به صحبت. ودر پایان صحبتهاش رو کرد به دوربین وجوری که انگار داره با خود بنی صدر حرف می زنه اضافه کرد:...رزمندگان بازی دراز پیشنهاد کردند تا به کوری چشم دشمنان اسلام این ارتفاعات به نام "بازوی ولایت فقیه " نامگذاری بشه واین خواست همه ماست.
محسن در این چند روز هرچی فحش بلد بود به بنی صدر نثار کرد.
شب عملیات سوم بازی دراز بود که دوباره محسن رفت توحس.آمد کنار منو پیچک وبا اشاره به بچه ها گفت : می خواید بهتون بگم کدومشون شهید می شن؟
پیچک گفت :بنال بینم ایندفعه برا کی خواب دیدی؟
با خونسردی گفت :علی طاهری شهید می شه،همینطور توکلی ،کلامی،کاظمی وروح اللهی
بعد با خنده نمکین رو به من کرد وگفت: مواظب جعفر جواهری باش.
پرسیدم حاجی ،علم غیب که نداری ،آخه ازکجا می فهمی؟
جواب داد:معجزه وغیب نیست داداشی.نورانیت وصفای این بچه ها داد می زنه، بعضی هاشون مثل اینه که مدتهاست شهید شدن.
بعد ازشروع عملیات تک تک بچه ها که محسن نام برده بود دونه دونه شهید شدن.
ماجرای علی طاهری را هیچوقت از یاد نمی برم.اومسؤول دیده بانی مشترک ارتش وسپاه بود.چند روز قبل از عملیات ،محسن بیخ گوشم گفت: به نظرت به علی طاهری بگیم که رفتنیه یا نه؟ گفتم :فعلا نگی بهتره.
پیچک که کنار محسن بود گفت : این علی طاهری خیلی پوست کلفته ،باید اینو بهش بگیم.
رفتیم بالای سرش. پیچک گفت :برادر طاهری! وزوایی چی می گه؟ 
روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب...

سلام...
بانوی خوب علی...
کاش من هم می توانستم مادر خطابت کنم.
دلم به این خوش است که فرموده اند: شیعیان از زیادی گل ما اهل بیت (ع) آفریده شدند.
اما وای به حال ما اگر نام ما درمیان پیروان اهل بیت ومولایمان امیرالمؤمنین علی(ع) نباشد....
من خود را با همچون شمایی قیاس کنم؟ حاشا...
من کجا تاب غربتی را دارم که بعداز پیامبر (ص) همسایه دیوار به دیوارتان شد ودیگر رخت از بیت شما نبست؟
من کجا توان آن را دارم که دراوج مصیبت جانم را سپربلای امامم کنم که اورا در اوج غربت با ریسمان وبه زعم خودشان به خفت می برند؟
جان شیرین من کجا نای آن دارد که در میان آتش ودودی که زبانه می کشد فقط ولی خود راببیند؟
شک ندارم که اگر آتش بر ابراهیم خلیل سرد شد اگر تو می خواستی برایت وسیله ای
می شد که دامان همان نا اهلان را بگیرد...
چه می گویم؟این آتش از داغی که برسینه مجروحت نهادند تا ابد داغ وسوزنده است...
آتشی که بر خلیل خداوند سرد شد که چنین مصیبتی را شاهد نبوده...
این آتش وسیله انتقام خداوند توست...
من کجا وشما کجا؟
این روزها عید شماست...
باید بگویی وبخندی ... اما نه آن لبخندهای مصلحتی که خون به دل مولایت میکند...
این روزها که عید میلاد رسول الله وسلاله پاک شماست باید مسلمانان دسته دسته به سر سلامتی تان بیایند وگرد عزای پدر بزرگوارتان وپدر امت را از سر ورویتان بگیرند اما ...
وای بر آنان که چون علی(ع) را می بینند یادشان از گریه های بی پایان تو در هجر پیامبر(ص) می آید وپیغامت می دهند که یا روز گریه کن یا شب...
ای مادر زینب (س)
امروز هم هنوز ضرب آن سیلی که بر گلبرگ صورتت نواختند بر صورت شیعیان شما باقی مانده...اگر کربلا امتداد کوچه بنی هاشم بود امروز هم امام غریبتر از هر زمانی چاهی برای واگویه دلش ندارد....
آری شیعه یعنی فاطمه...
من کجاو شما کجا؟
ما آمده ایم که عید میلاد پیامبر و فرزندت را بر تو تهنیت بگوییم هرچند تو خود شیعیانت را مژده شادی می دهی ...اما آمده ایم بگوییم اینبار دگر ما هستیم ..نخواه که ازغافله جابمانیم...
مادر عیدت مبارک.



